| |
| جمعه 30 دی ماه سال 1390 |
| "اون"/نقد آیدین ضیایی به داستان آیدین ضیایی! |
"اون" مدتی می شد که آنجا بود .جایی که بود ؛جای ساکتی بود .منطقه ای که کمتر یا تقریبن هیچ آدمیزادی به خودش نمی دید. بدون احتساب مور و ملخ که تا دلت می خواست بودند.تغییر فصل در آنجا چندان محسوس نبود .فقط روزهای گرم و شب های سرد تمام چیزی بود که حس می شد .بوته های خار و بوته های تنک دیگر تنها روییدنی های مقاومی که روی آن نقطه از زمین دوام آورده بودند؛که آنها هم با بادهای تند و طوفانهای شن طاقت نمی آوردند؛ کنده و راهی می شدند .ولی "اون" همچنان آنجا بود.مثل سنگ ،سنگین و بی حرکت.گاهی اوقات با بادهای تند کمی از زیر خاک بیرون میآمد و با طوفان بعدی دوباره دفن می شد .رنگ و رویش بخاطر این مدت،ماندن در آن شرایط، کدر و کهنه شده بود .انگار صد سالی می شد که آنجاست؛ولی کمتر از این بود.یه جسم بی استفاده مثل خیلی از آت و آشغالایی که این طرف و آن طرف پخش اند. یک جسم بی حس.یک جسم منتظر.البته "اون" بی استفاده نبود. فرقش با بقیه چیزای دور و اطرافش این بود که "اون" بر خلاف بقیه نقشی داشت،علارغم وضعیت به ظاهر بلا استفاده اش .منتظر بود تا یکی بیاید سراغش .البته اینطور برایش مقدر شده بود .که میبایست یکی بیاید سراغش. مثل تمام اجسام ساخته شده ی دیگری که وظایفی برایشان تعیین شده ؛ "اون" هم وظیفه ای داشت که حتی توی آن شرایط هم وظیفش فراموش ش نمی شد.نمی توانست فراموش ش بشود .وظیفه ش انتظار بود.باید صبر می کرد و تابع وظیفه می بود .وظیفه ای که بهش دیکته شده بود و "اون" هیچ حق انتخابی در قبالش نداشت و هیچ تصویر و تصوری از عاقبت این انتظار هم نداشت.اوایل بیشتر منتظر بود به انجام وظیفش؛ ولی بعد ها بیشتر عادت به شرایط عادی و یکنواخت آنجا کرده بود؛ به شرایط جایی که داشت در آن زندگی می کرد . کم کم داشت جزئی از طبیعت می شد درست مثل گیاهی که از خاک آنجا روئیده و متعلق به آنجاست. حشراتی که دائم از کنارش رد می شدند یا پرنده هایی که رویش می نشستند "اونو" غریبه نمی دانستند یا یک خارجی.عضوی از آنجا می دانستند عضوی که انگار از اول بوده؛ و "اون" همچنان مثل یه سنگ بی حرکت بود.تمام نفرتی که در "اون" ریخته بودند را از یاد برده بود. شده بود یک موجود بی آزار. سبکی حشرات و پرنده ها و جونورایی که مدام از روش رد می شدند ناراحتش نمی کرد و این باعث می شد تا هیچ عکس العملی نشان ندهد .جایی که درش بود کم کم حکم محل دنج و راحتی برای زندگی "اون" پیدا کرده بود.جایی که هیچکس مزاحمش نمی شد و هیچکس قصد اذیت و آزار "اون"را نداشت.کم کم با ساکنین آنجا اخت شده بود.دیگر به وظیفه ای که داشت فکر نمی کرد.منتظر هیچ کس نبود.می خواست آنجا باشد تا ابد به همان شکل.ولی یک چیزی تو عمق وجودش بود که دائم وظیفه ش را به "اون" گوشزد می کرد.دائم مترصد بود. حس زندگی را مثل "اون" نداشت.با طبیعت ارتباطی نداشت .بوی زندگی را عین "اون" حس نمی کرد.جوری ساخته شده بود که تحت هر شرایطی به وظیفه ش فکر می کرد؛وظیفه ای که به همان مقدار برای اون هم بود. حتی اگه "اون" قسمت خارجی اش،از یاد می برد که چرا آنجاست؛اون هر لحظه به وظیفه ش فکر می کرد. یک لحظه هم غفلت نمی کرد.یک اشتباه بقیه برای اون! و "اون" کافی و تمام کننده بود.درست مثل یک مغز شسته شده .یک فرمانده مجزوم .یک فلز سرد بی روح .ولی تا فرصتی پیش نیاید مجبور به سکوت بود،مجبور به سکون .هنوز آنجاست.هنوز دارد زندگی می کند و هنوز خواسته یا ناخواسته منتظراست؛ منتظر که یکی ناغافل پایش را روی "اون" بگذارد و بوووم! ------------------------------------------------------------------------- کیستی یا چیستیی «اون» نقدِ آیدین ضیایی به آیدین ضیایی! ادبیت زمانی حضور دارد که جهان، به عنوان کلمه حس و تلقی شود، و نه با نمایش شیئی یا اشیائی که دارای نام هستند، و همراه با احساسات ما نسبت به آنها در اثر ادبی میآیند. -یاکوبسن- داستان «اون» جهان مـردی را تصویر میکند، که از درون و برون دچار میانماندگی است: در درون اش، پسراندگی به حاشیه، حضور حس ناامنی، ترس، و میل به فرار، به آسانی قابل ردیابی هستند. کاربردِ فعل زمان «گذشته» در این داستان، حاکی از گذشت زمان، و وقوع دیدار مجددی در واقعیت یا در وهم است. بر فاصلهی زمانی بین زمان روایت، و زمانِ با هم بودن تأکید میشود. نکتهی دیگری که، هم خط زمان را میشکند، و هم زاویهی دید را تغییر میدهد، در آخرین جملهی این داستان حضور دارد: حادثه، از ابتدا تا واپسین جملهی داستان، شخص است. اما در واپسین جمله، ناگهان از «من» به «مین» تبدیل میشود. تغییر زاویهی دید روایت در جملهی آخر، به همراه تفاوت مخاطب راوی در ابتدای داستان، مجموعن پتانسیلی آفریده که داستان را به قبل از وقوع، یعنی به آیندهای در گذشتهی دورتر از زمان روایت، منتقل میکند. و پس از طی همین بزنگاه است که «منِ» آشنای راوی برای خودش بیگانه میشود. اکثر رابطههائی که در خوانش این داستان وجود دارند، مبتنی بر غیاب هستند، یعنی روابط موجود بین عناصر در این داستان، اکثرن به شکلی جدائیناپذیر جانشین یکدیگر شدهاند. و به یاری مجموعهای از همین «غیاب»ها است که دو سرِ خط روایت ― که به همراهِ عناصر و درونمایههائی که با روابط مبتنی بر «حضور» تعّین یافتهاند، حجم پذیرفته― به هم میآیند، مانند مدارهای اتم، که از الکترونهایشان قابل تفکیک نیستند. یکی از مهمترین عناصری که بر خط روایت پیچیده و آن را به حجم تبدیل کرده است، کیستی یا چیستیی «اون» است، که تمامن از درهم تنیدگی روابط مبتنی بر غیاب شکل گرفته است. در جملهی آخر داستان، «راوی»، هم «رفتنِ» خود را تأئید میکند، و هم بریدنِ «خود» از «آن جا» را در پوششی از «دیگری» پنهان میدارد؛ با حضور کاربردی این شگردهاست که میشود گفت، مؤلف این داستان، با فرمالیسم ملاقاتی جدی دارد. مؤلف «اون» ضمن گریز از روزمرگی زندگی، خود را از صدای پیشنیان بینیاز نمیداند. او از یک سو، از زمان و مکان معین و از شرح رویدادهای زنجیرهای گریخته، و از سوی دیگر، برای ایجاد معنی، از نیروی «تداعی معانی» سود برده است. و از راه القای معنی، و از رهگذر زیست در صداهای دیگر است، که یک بار دیگر، ابتدا و انتهای داستان، با نیروئی مضاعف، به هم میآیند و معماری داستان کامل میشود. داستان «اون»، نظرگاهی روانشناختی هم دارد، که باز هم از نظر سبک، با ویژگیهای فرمالیستی نوشته شده است. منتها، زبان، زبان « رویا» است، که خصوصیتی تصویری دارد، و بیشتر تصویرها هم نمادین هستند. گونهای از جابهجائی بین عناصر این داستان حاکم است، که خواننده را به یاد نظریهی فروید دربارهی فرایند نمادسازی در رویا میاندازد، که هم به جابهجائی، و هم به فشردگیی عناصر متشکلهی یک پدیده در خواب، اشاره میکند. اما تا جائی که به عناصر فرمالیستی مربوط میشود، این داستان هم، با ویژگیهای تئوریک این گرایش، ملاقاتی سودمند دارد. به این معنی که مؤلف با کاربرد گریز از «عکسبرداری از وقایع زندگی»، جهان ذهنی راوی و گسستگی فراآمده از میل به گریز از واقعیتهای آزار دهندهی بیرونی، و در عین حال حضور پیوندهای ناگسستنی با واقعیت در ذهن را، در فرم داستان نیز متعین کرده است. |
|